ستایشستایش، تا این لحظه: 18 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

بچه ها بیاین بازی

روز دختر

میدونم ٢ روز پیش باید بهت تبریک میگفتم دختر نازم با بابایی رفتیم وواست یه انگشتر خوشگل گرفتیم البته به سفارش خودت روزت مبارک دخترم امیدوارم این یکی رو دیگه گم نکنی وقتی انگشترو تو دستت انداختی یه ذوق عجیبی تو چشمات بود عاشقتم ستایششششششششششششششششششششششش دوستت دارم با تو خیلی خوشبختیم تو دعا کن دعای تو زود میگیره نفس مامان نمیدونم چی دارم مینویسم من وبابایی همرا تو خوشبخترین خانواده روی زمینیم ...
9 مهر 1390

بدون عنوان

ستایش مامانی وقتی به دنیا اومدی تو سرت مو داشتی اما بعد2ماه موهای سرت ریخت ومن خیلی نگران بودم اخه موهات در نمیومد دکتر هم بردیم دکتر گفت به مرور زمان درست میشه موهات رشد کرد اما خیلی کم پشت بود تا 1 سالگی هم رشد خوبی نداشت شامپوهای مختلف با دوره های چند ماهه امتحان کردم جواب نمیدان تا 2 سالگی رو رد کردی رشد موهات خوب شد الان دیگه موهات رو میبندم مامان قربون موهای ناز وخوشرنگت بشه
4 مهر 1390

کاخ سعد اباد

یادش به خیر این عکس رو 3 سال پیش وقتی ستایش 7 ماه بود انداختیم تازه یه چند وقتی بود یاد گرفته بود بشینی اخرای پاییز بود هوا افتابی بود اما یادم میاد که چقدر سوز داشت کوچولوی مامان الهی قربونت برم روزا چه زود میگذرن وخدا رو شکر که تو هر روز بزرگتر میشی ...
4 مهر 1390

یکی بود یکی نبود.........

یکی بود یکی نبود،  یه روزی روزگاری یه خانواده سه نفری بودن. یه پسر کوچولو با مادروپدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسر کوچولوی قصه ی ما میده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت. پسر کوچولو هِی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره. اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما پشت در اتاق مواظبش باشن. پسر کوچولو که با برادرش تنها شد ... خم شد روی سرش و گفت: داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی... به من میگی قیافه ی خدا چه شکلیه؟ آخه من کم کم داره یادم میره؟؟ ...
3 مهر 1390