لباس عروس
امروز که از خواب بلند شدی بعد خوردن صبحونه باهم رفتیم بیرون تا واسه عروسی عمه جون برات لباس بخریم از اونجایی هم که تو عاشق لباس عروس هستی کل مغازه ها رو زیر پا گذاشتیم تا واسه تو دختر نازم لباس عروس بخریم ولی کوچولوی مامان لباس برای سن تو پیدا نکردم و یکی دوتایی بود من خوشم نیومد چشای خوشگلت پر اشک شده بود ومیگفتی مامان من علوس نمیشم چرا لباس علوس واسه من پیدا نمیشه کلی گریه کردی اخه عاشق لباس عروسی وقتی برگشتیم خونه کلی گریه کردی اخه توفقط لباس عروس میخواستی ولباسایدیگه رو حتی نگاه نمیکردی امروز بابایی قول داده تا فردا باهم بریم واست لباس عروس خوشگل بگیریم ...
نویسنده :
مامان سپیده وخاله صفورا
17:13


