ستایشستایش، تا این لحظه: 18 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

بچه ها بیاین بازی

یکی بود یکی نبود.........

1390/7/3 17:29
212 بازدید
اشتراک گذاری

یکی بود یکی نبود،

 یه روزی روزگاری یه خانواده سه نفری بودن. یه پسر کوچولو با مادروپدرش، بعد از یه مدتی خدا یه داداش کوچولوی خوشگل به پسر کوچولوی قصه ی ما میده،

بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت. پسر کوچولو هِی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن.

اما مامان و باباش می ترسیدن که پسرشون حسودی کنه و یه بلایی سر داداش کوچولوش بیاره. اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زیاد شد که پدر و مادرش تصمیم گرفتن اینکارو بکنن اما پشت در اتاق مواظبش باشن.
پسر کوچولو که با برادرش تنها شد ... خم شد روی سرش و گفت: داداش کوچولو! تو تازه از پیش خدا اومدی... به من میگی قیافه ی خدا چه شکلیه؟ آخه من کم کم داره یادم میره؟؟




موضوع :

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)