ستایشستایش، تا این لحظه: 18 سال و 5 ماه و 22 روز سن داره

بچه ها بیاین بازی

مریضی ستایش

1390/7/24 0:46
216 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به عشق مامانی

ما دیشب از زنجان برگشتیم اونجا هوا سرد بود ومن همش نگران بودم مبادا کوچولوی مامانی سرما بخوری اخه تو لباسای گرم نمیپوشیدی چون کلافه ات میکنه تا امروز صبح حالت خوب بود اما بعد از ظهر یه دفعه بی حال شدی وغذا نخوردی وخوابیدی یه دفعه تو خواب تب کردی من وبابایی خیلی نگرانت بودیم ظهر بود وما چاره ای نداشتیم جز اینکه صبر کنیم تا مطب دکتر باز بشه وقتی از خواب بلند شدی برات غذا اوردم وتو چند قاشق بیشتر نخوردی با بابایی سریع بردیمت دکتر الهی مامان قربون شیرین زبونیات بشه وقتی وارد اتاق دکتر شدیم به دکتر گفتی سلام اقای دکتر به من امپول بزن تا زود خوب شم دکتر هم خندید وگفت چه دختر شجاعی هستی تو .بعد از معاینه دکتر گفت مثل اینکه خودش فهمیده حالش خیلی بده ونیاز به واکسن داره مامان قربونت بره وقتی واکسن زدیم گریه کردی اخه خیلی درد داشت وقتی از مطب میومدیم بیرون با گریه به دکتر گفتی اقای دکتر مرسی دکتر هم بوست کرد وخندید الهی مامانی قربونت بشه اصلا حال نداری والانم خوابیدی وتو خواب ناله میکنی شام هم نخوردی به امید خدا زودتر حالت خوب میشه و دوباره با شیرین زبونیات به خونمون صفا میدی مامان وبابایی برات خیلی نگرانیم الان پیش خودم خوابیدی و من تند تند تبت رو چک میکنم که خدایی نکرده بالا نره خیلی دوستت داریمممممممممممممقلب

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)