مریضی ستایش
سلام به عشق مامانی
ما دیشب از زنجان برگشتیم اونجا هوا سرد بود ومن همش نگران بودم مبادا کوچولوی مامانی سرما بخوری اخه تو لباسای گرم نمیپوشیدی چون کلافه ات میکنه تا امروز صبح حالت خوب بود اما بعد از ظهر یه دفعه بی حال شدی وغذا نخوردی وخوابیدی یه دفعه تو خواب تب کردی من وبابایی خیلی نگرانت بودیم ظهر بود وما چاره ای نداشتیم جز اینکه صبر کنیم تا مطب دکتر باز بشه وقتی از خواب بلند شدی برات غذا اوردم وتو چند قاشق بیشتر نخوردی با بابایی سریع بردیمت دکتر الهی مامان قربون شیرین زبونیات بشه وقتی وارد اتاق دکتر شدیم به دکتر گفتی سلام اقای دکتر به من امپول بزن تا زود خوب شم دکتر هم خندید وگفت چه دختر شجاعی هستی تو .بعد از معاینه دکتر گفت مثل اینکه خودش فهمیده حالش خیلی بده ونیاز به واکسن داره مامان قربونت بره وقتی واکسن زدیم گریه کردی اخه خیلی درد داشت وقتی از مطب میومدیم بیرون با گریه به دکتر گفتی اقای دکتر مرسی دکتر هم بوست کرد وخندید الهی مامانی قربونت بشه اصلا حال نداری والانم خوابیدی وتو خواب ناله میکنی شام هم نخوردی به امید خدا زودتر حالت خوب میشه و دوباره با شیرین زبونیات به خونمون صفا میدی مامان وبابایی برات خیلی نگرانیم الان پیش خودم خوابیدی و من تند تند تبت رو چک میکنم که خدایی نکرده بالا نره خیلی دوستت داریممممممممممممم


مریضی ستایش
