ستایشستایش، تا این لحظه: 18 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

بچه ها بیاین بازی

زیارت امام رضا

ستایش کوچولوی مامان اولین باری که زیارت اقا رفتی ٢٠روزه بودی یکمی حالت خوب نبود سفر ما به مشهدالرضا دو روز بیشتر طول نکشید اخه مامانی میترسید واسه کوچولوش اتفاق بدی بیفته بار دوم که رفتی زیارت اقا امام رضا ١ سالت بود که همراه عمو وزن عموت با هم رفتیم الهی مامان قربونت بره ٢ماهی بود یاد گرفته بودی که راه بری وخیلی هم ذوق وشوق نشون میدادی دفعه سومی هم که رفتی ٢ سال و٤ ماهت بود پارسال قشنگ حالیت میشد که کجا رفتی وچیکار کردی .دیشب بهم میگفتی مامان چرا دیگه نمیریم زیارت امام رض(ع) من گفتم تو دعا کن اقا ما رو بطلبه تابریم زیارت اقا الهی مامان قربئن دستای کوچولوت بره با اون دستای کوچولوت دعا کردی.
26 مهر 1390

ستایش و مهدکودک

ستایش عاشق مدرسه اس هر روز هم که بچه های مدرسه ای رو میبینه که میرن مدرسه کلی گریه میکنی و میگی منم میخوام برم مدرسه هر چقدر میگم سن تو کمه و نمیتونی بری مدرسه متوجه نمیشی بالاخره امروز راضی شدی که بری مهد کودک یا مهدقران . امروز کلی گریه کردی که من دفتر وکتاب میخوام مامان قربونت بره که اینقدر ذوق وشوق داری واسه مدرسه رفتن قراره امروز با همبریم تا وسایل مهدت رو بگیریم و از فردا به مهد بری امیدوارم از محیط مهد خوشت بیاد دختر مامان                          ...
25 مهر 1390

من وستایش

خدا رو شکر امروز حالت بهتره تا دیروز تب بالایی داشتی ونمیتونستی از جات بلند شی حتی صبحونه هم نخوردی تا اینکه دوستت عسل اومد دنبالت و گفت بریم بازی تو هم از جات بلند شدی وبا عسل رفت و با عسل نهار خوردی و الحمدالله خیلی بهتر شدی تبت هم اومده پایین بابایی خیلی نگرانت بود وقتی از سرکار اومد دید سرحالی خیلی خوشحال شد همیشه سلامت باشی کوچولوی من                     ...
25 مهر 1390

مریضی ستایش

سلام به عشق مامانی ما دیشب از زنجان برگشتیم اونجا هوا سرد بود ومن همش نگران بودم مبادا کوچولوی مامانی سرما بخوری اخه تو لباسای گرم نمیپوشیدی چون کلافه ات میکنه تا امروز صبح حالت خوب بود اما بعد از ظهر یه دفعه بی حال شدی وغذا نخوردی وخوابیدی یه دفعه تو خواب تب کردی من وبابایی خیلی نگرانت بودیم ظهر بود وما چاره ای نداشتیم جز اینکه صبر کنیم تا مطب دکتر باز بشه وقتی از خواب بلند شدی برات غذا اوردم وتو چند قاشق بیشتر نخوردی با بابایی سریع بردیمت دکتر الهی مامان قربون شیرین زبونیات بشه وقتی وارد اتاق دکتر شدیم به دکتر گفتی سلام اقای دکتر به من امپول بزن تا زود خوب شم دکتر هم خندید وگفت چه دختر شجاعی هستی تو .بعد از معاینه دکتر گفت مثل این...
24 مهر 1390

بازگشت به خونه

بعد یه غیبت تقریبا طولانی ما برگشتیم خونه ستایشم خیلی خوشحال بودی و حسابی بازی میکردی ستایش مثل همه بچه ها عاشق عروسیه وقتی عمه جونش اومد کلی گریه کردی و میگفتی من میخوام برم بخل عمه اخه عمه ام علوس شده وقتی رفتی بغل عمه جونت انگار کل دنیا زیر پاهات بود همه متوجه ذوق تو چشمات شده بودن علوسکم با اون لباسای خوشگلت خیلی ناناز شده بودی مهمونا همه بغلت میکدردن ومیبوسیدنت .تو عروسی میرقصیدی و شادی میکردی بعد عردسی هم رفتیم خونه عمه باباجون اونا هم بهت یه قربونی دادن و تو هم میگفتی مامان ببیی رو ببریم خونمون اونجا چند تا بره کوچولو بود ولی تو ازشون میترسیدی و وقتی نزدیکت میشدن گریه میکردی.چون هوا سرد بود نتونستیم جایی بریم من وبابایی میتر...
23 مهر 1390