قصه سیندرلا به زبان ستایش
یکی بود نبود یه دختره بود اسمش سیندرلا بود کوچولو بود مامانش مرد باباش علوسی کرد بعد باباش مرد سیندرلا گریه کرد سیندرلا تهنا موند واسه اجی هاش غذا برد لباساشونو میشست خیلی تهنا بود بعد رفت به قصر شاه و با پسر شاه علوسی کرد وخیلی خوشحال شد .تموم شد.
قصه ما به سر رسید سیندرلا علوس شد.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


قصه سیندرلا به زبان ستایش
